تبليغاتX
جویبار لحظه ها جاریست...

توی اتوبوس بغل دستم نشسته بود. یه دختر جوون. مضطرب. هر چند دقیقه یک بار چیزی از دستش می افتاد زیر صندلی. خودکار. موبایل. کیف پول. جزوشو باز کرد که بخونه. معلوم بود که مربوط به آماره. Survival data.  ،bio statistics . سر صحبتو باهام باز کرد. گفت دانشجویی؟ گفتم بودم. تقریبا" تموم شده. فهمیدم دانشجوی دکتری Bio Statistics هست. می رفت اصفهان مصاحبه.گفتم من دارم از مصاحبه بر می گردم. بهش گفتم خیلی باحالی که دکتری می خونی. آدم باید خیلی صبور باشه. نگام کرد. یه لبخند تلخ زد و یه آه کشید. گفت خیلی مهمه که زندگیتو بر پایه ی چی می زاری.

وقتی دانشگاهم رو پرسید و گفتم سنگاپور بودم گفت هندی ها خیلی با سوادن. منم گفتم که بیشتر زرد پوستن نه هندی.

فکر کرد از اون بچه های لوس بابا پولدارم که فرستادنم رفتم. منم سعی نکرد م فکرش رو عوض کنم.

دختر خیلی خوش هیکلی بود. ولی فکر کنم آخرین چیزی بود که ممکن بود بهش فکر کنه.

****


+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:34 توسط سونا |

قصد سفر به شیراز داشتیم. و می خواستیم که راجع به برنامه ی نور و صدای تخت جمشید هم اطلاعاتی بگیریم که اگه می شه برنامه ی سفر رو جوری تنظیم کنیم که حتما" بتونیم در این برنامه شرکت کنیم. از اطلاعات شیراز شماره ی تخت جمشید!! رو گرفتیم و وقتی که تماس گرفتیم مطلع شدیم که شماره ی مورد نظر تا اطلاع ثانوی مسدود می باشد.

_ یا کوروش اینا پول تلفنشون رو ندادن و خوب ما هم که در این مملکت پارتی بازی و اینا نداریم ، خطشون تا زمان پرداخت قبض قطع شده. حالا مثلا" چون شاهن و کبیرن و اینا ، فکر کردن که واسشون پارتی بازی میشه.

_ یا کوروش اینا شیطونی کردن و از این شماره سو استفاده کردن و زنگ زدن مزاحم دخترای مردم شدن و مردم ازشون شکایت کردن و خوب تلفنشون قطع شده.

_یا کوروش اینا از این شماره زنگ زدن به رادیوی اجانب و جاسوسی کردن و خلاصه با اونوریا نقشه کشیدن که بیان و رژیم رو سرنگون کنن. و خوب عوامل زرنگ و همیشه در صحنه ی اینوری دستشون رو خوندن و این ارتباط رو واسه همیشه  قطع کردن.

 

_ یا اینکه بیچاره کوروش پول داده دست آقای بیلیط فروش تخت جمشید و گفته :"من برام سخته ، قربونت تو که میری مردشت ، یه تک پا هم برو بانک و این قبض تلفن ما رو بده کاکو". که آقای بیلیط فروش هم یادش رفته و حالا دیگه روش نمی شه تقصیر رو گردن بگیره.

 

خلاصه نمی دونم. اگه کسی ایمیل یا آی دی مسنجر کوروش رو داره به من بده لطفا" تا براش آف بزارم یا میل بزنم ببینم کی برنامه ی نور و صدا دارن ما بریم خونشون!!!!!!!


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 19:29 توسط سونا |

 

هوا خوب است

مردم زیبا

لبخند ها گرم

اما

شاید دیگر هرگز چیزی را جدی نگیرم
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 4:59 توسط سونا |

چیزهایی که در ایران حسرتش را خواهم کشید:

1-      اینترنت  پر سرعت که آهنگ های ایرانی رو به طور انلاین گوش کنم.

2-      میوه های آماده ی قاچ قاچ

3-      وافل

4-      اس ام اس مجانی

5-      بی نیازی به آرایش

6-      شب تا دیر وقت با امنیت و آرامش بیرون باشم.

7-      سایت های ایرانی فیلتر نشده

8-      کلارک کی ، ارامش و شادی مردم، منظره ی زیبای عشاق جوان کنار رودخانه

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 17:46 توسط سونا |


یکی از عزیزترین و قدیمیترین دوستام امشب عروسیشه. با اون یکی عزیزترین دوستم توی آرایشگاه بودن و داشتن واسه ی عروسی آماده می شدن.  و همه ی دوستای گل قدیمی امشب دور هم جمعن. اونم نه توی کافی شاپ کارین ، بلکه توی عروسی مهتاب.  من چرا نیستم اونجا خداااااااااااااااااااااااااا؟
 

حالا من با چه زبونی به این پروف جونگ ونده بفهمونم که الان اعصاب ندارم هی نگه ریزالت ریزالت؟؟؟؟؟؟


کی لی لی لی لی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 14:58 توسط سونا |


اینجا مملکت فرنگ است.

و بزرگی فرمود: با صلات ظهر دو شنبه کمرهفته همی شکند.

و ما امروز قضا و قدر چنین خواست که پس از در هم شکستن کمر هفته دیده ار خواب  بگشاییم.

خدای را سپاس عز و جل

  

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 15:29 توسط سونا |


و باز هم درگیر مشکلات بی مزه و بچگانه ی زندگی کرگدنی و تک بعدی خود هستیم... آی استادم... آی پروژم... آی... وای...  ها ها ها  ها  

.

در قرن 21 حتی پایتخت کشورت 4 ساعت در روز از برق محروم است....

.

و می بینی که مردمت در اثر زجر فراوانی که در این سه سال کشیدند خواستار مرد پیش از این سه سال هستند، مردی که اولش که اومد دوستش داشتی ولی او هم هیچ کاری نکرد ، فقط قیافش بهتر بود و برق روزی 4 ساعت قطع نمی شد...

.

آی خدا، و این خواب های آشفته و عجیب غریب

.

دو روزه خودم رو بستم به فیلم هندی، به دوستم گفتم ترجیح می دم به جای اینکه بخوابم و خواب های وحشتناکم رو ببینم که تمام فردا هم ذهن منو به خودش مشغول کنه ، شب تا صبح فیلم هندی ببینم...

.

دختر ها تا 25 سالگی قد می کشند...یک سال دیگه از سن رشد من باقی مونده... دیگه استخوان های من هم متراکم تر نمی شند و بعد از اون پدیده ی پوکی استخوان من شروع می شه...ها ها ها ها
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 16:11 توسط سونا |


نه این که فکر کنم خودم خیلی بزرگم ها... و نه این که فکر کنم خودم از این تحلیل ها مستثنی هستم ها...ولی یکی از با مزه ترین چیز هایی که می بینم تقلید بعضی از آدم هایی که می شناسم از بعضی های دیگه ای که می شناسمه.  ... چه بسی به خاطر غرور یا هر چیز دیگه ای سعی می کنند کاملا" خودشون رو جدا و ناراضی از اون بعضی های دومی نشون بدن... ولی در عمل دیدن اینکه سعی می کنند پاهاشون رو دقیقا" در جای پای اون دیگران دومیه که کاملا" در دلشون ستایششون می کنند بگذارند خیلی سرگرم کنندست!!!! عجب جمله ی سختی شد...و تو به عنوان ناظر سوم بعضی های دومی رو در دلت تحسین می کنی بدون اینکه به روشون بیاری...و

.

.

ایام ایام خستگیه و کار زیادو روزهاییه که می ره که خاطره بشه و آخ که چقدر دلم تنگ خواهد شد برای این کشور کوچولوی تر تمیز مهربون ترو امن تر از مام وطن...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 12:6 توسط سونا |


یکی از جالب ترین وقایع تولد من دریافت یک پیغام تبریک بود با اسم کوچک. و من ازاین  اسم کوچک چنین انتظاری نداشتم. پس از قدرت تخیل فوق العاده ام استفاده کردم و چندین سناریو ی بسیار هیجان انگیز برای فرستنده ساختم. و بی صبرانه منتظر بودم ببینم کدام یک از سناریو های من واقعی است و و بعد از چند روز کشف کردم که فرستنده همون شخصی بود که هیچ انتظاری ازش نداشتم. و دیدم که دیگه شاید وقتشه که دیگه از خیال بافی ها ی نابود کننده ام دست بردارم. و از طرفی دیدم که چقدر دایره ی اطراف خودم رو تنگ کردم.  چرا نباید باورم می شد که یک دوست معمولی می تونه تولدم رو به صورت خیلی قشنگی بهم تبریک بگه و هزاران تخیل برای کسانی که فکر می کردم بهم خیلی نزدیکندو می خواسته اند به طور ناشناس تبریک بگند تا هیجان قضیه بالا بره و...

دیگه برای انتظار معجزه زیادی بزرگ شدم.

 ...

واااااااای .همین الان یه اتفاق جالب افتاد.  نیم ساعت پیش تصادفا" از دوستای هم آفیسی پرسیدم که همسر یکی از دانشجو های آفیس رو دیدن یا نه. و کسی در این دو سال ندیده بود. و همین الان همسرش ناگهان اومد توی آفیس و با هم رفتند!!!!  البته من بازم ندیدم چون داشتم نصفه ی بالایی رو می نوشتم!! و دوستم بهم گفت اااااااا ندیدیش؟؟؟؟؟؟ ها ها ها

چند تا نتیجه: هیچ وقت برای معجزه دیر نیست...

و گاهی اینقدر مشغول نق زدن هستیم که معجزه رو نمی بینیم!!!!

به این می گن دیدگاه آبتیمیستیک!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 18:10 توسط سونا |


من امروز دست های خودم را بسته ام...

و دهان خود را دوخته ام...

از کنار هیچ گل فروشی رد نمی شوم...

و هیچ باغچه ای...

و کنار هیچ رودخانه یا حوضی نمی روم ...

تا تمام راه های ممکن دسته گل به آب دادن را بسته باشم...

  

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 15:20 توسط سونا |


هر وقت می خوای چیز گرون قیمتی بخری ، باید فکر کنی که آیا می تونی بعدا" هزینه ی نگهداریش رو هم تقبل کنی یا نه.... ممکنه هزینه ی نگهداریش خیلی بیش از هزینه ی خریدش باشه...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:37 توسط سونا |


با هم بزرگ شدیم...

با هم خندیدیم به همه ی رازها و حرف های در گوشی و غیبت ها....

با هم پشت نیمکت اون دو تا نشستیم و نگاه کردیم و نخودی خندیدیم...

با هم برای کنکور خوندیم و گند زدیم....

با هم ابرو برداشتیم....

با هم زیبا شدیم ....

با هم پرده از اولین عاشق شدنمون برداشتیم....

با هم برای شکستن دل هامون گریستیم....

با هم بزرگ شدیم....

با هم به هم امید دادیم و ادامه دادیم....

با هم نگرانی ها رو تحمل کردیم...

با هم از شادی در پوست خود نمی گنجیم....

و من نیستم نیستم نیستم....

 و نمی دونم چه طوری بهت بگم که نمی تونم در جشن عروسیت باشم

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 21:18 توسط سونا |


ای کاش همانقدر که وانمود می کنم حافظه ام ضعیف بود.

یا ای کاش تو انقدر قوی نبودی...

یا ای کاش او کمی مهربانتر بود...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:35 توسط سونا |


در واپسین روز های ۲۳ سالگی گوش کردن به این آهنگ حال و هوای دیگه ای داره!!!

آهنگ

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 16:11 توسط سونا |


زندگی در یک دنیای تکراری با آدم های تکراری ، شادی های تکراری ، خطا های تکراری ، توجیه های تکراری ، لبخند های تکراری ، پاسخ های تکراری ، بهانه های تکراری ، ارزوهای تکراری ، حسرت های تکراری ، و امید های تکراری

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 17:12 توسط سونا |

 

شب ها وقتی که ذهنت خسته است هزار تا فکر می کنی و تصمیم می گیری و خیلی راحت می فهمی که تو زندگی چه چیزی برات مهمتره.

صبح ها وقتی که بیدار میشی ، وقتی که ذهنت قویه، چه راحت به افکار و تصمیمات شبانت می خندی و به خودت می فهمونی که چه چیزی باید برات از بقیه مهم تر باشه.

....

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 21:20 توسط سونا |

منبع عکس

** آموزش الفبا برای کودکان نسل امروز. واقعا" امروزه با شنیدن apple اولین تصویری که به ذهن آدم می اد چیه؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 10:15 توسط سونا |

 

  جوون ، لاغر ، پر شور ، شلخته ، تی شرت ، سر پا ، پر جنب و جوش ، پر حرف ،

........

گودی پای چشم ،  چاق ، قوز ، رخوت ، نخوت ،پیراهن مردونه ، لم داده روی صندلی ها ، رضایت در چشم ، کم حرف

........

تغییری بود که برای همه ی افراد یک گروه سی نفره کامپیوتر گیک در طول یک سال رخ داده  بود.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 12:46 توسط سونا |

نمی دونم این عکس منبعش کجاست. ولی اینقدر ساده و گویا بود که گفتم حتما" باید اینجا بیاد. اوانایی که با کد های HTML  آشنایی دارن خیلی خوب می فهمنش.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:29 توسط سونا |


با اینکه خودم زیاد اهل
face book  و اینجور سایت ها نیستم ولی گاهی از ته ته ته دلم آرزو می کنم که بعضی ها اهلش بودن تا حسابی می فهمیدم الان چی به چیه. ولی حیف که نیست..

....

تا حالا به کسی بر خورد کردین که بگه "برای شناحتن من کافیه اسمم رو گوگل کنی!"؟  متاسفانه معضل خیلی خیلی نا امید کننده ای که گریبانگیر آدم هایی هم تیپ من شده اینه که اصلا" نتایجی که گوگل بر می گردونه رو برای شناختن کسی کافی نمی دونن. من چون با آدم های کامپیوتری زیاد بر خورد دارم  این عبارت نه چندان دوست داشتنی رو زیاد می شنوم. آلبته خیلی هم مهمه که چه چیزی رو راجع به طرف مقابلتون بخواید بدونید. چندین بار برام پیش اومده که با بررسی نتایج گوگل در مورد اون شخص ، شیفته ی شخص شدم و بعد فقط ده دقیقه صحبت کافی بوده تا بفهمم که دیگه تا آخر عمرم فقط حاضرم از مطالبی  رو که این شخص احیانا" تولید می کنه استفاده کنم و اصلا" حاضر نیستم یک دقیقه از وقت عزیزم رو صرف خودش کنم.

....

یک چیز جالب دیگه: چند روز پیش داشتم با افراد یک پروژه صحبت می کردم. کار این افراد ایجاد کردن زمینه های dating  و  match finding  بود. یک دفتر در سنگاپور داشتند و چند ماه بود که به صورت اینترنتی و به قول معروف  online هم این کار رو ادامه می دادند. و بعد که من ازشون پرسیدم که بعد از راه اندازی سیستم  online  ایا  مشتری هاشون راضی تر هستند و راحت تر به نظر می ان؟ گفتن که اصلا" کاربران online  و  offline   اون ها هیچ وجه اشتراکی با هم ندارند و بعد از راه اندازی سیستم  online  اصلا" تغییری در مشتری های  offline اون ها بوجود نیومده. یعنی آدم ها بعضی ها شون برای شناخت یک آدم دیگه به هیچ ابزار واسطه ای اعتماد نمی کنن.

.....

من برام پیش اومده که در یک برهه از زندگیم ، مثلا" زمان دانشجویی مقطع کارشناسی ،  با یک سری افراد اصلا" صحبت نمی کردم و خلاصه هیچ اشتراکی بین خودمون حس نمی کردیم. و بعد از چند سال و جدایی فیزیکی به بهترین هم صحبت های online  تبدیل شدیم. به طوری که هم به شدت برای هم احترام قائلیم و هم از ارتباط  داشتن لذت می بریم. چون افکار مشترک داریم. ولی الان می بینم که ابزار ها و مهارت های  ارتباطی مشابه نداشتیم.

....

خلاصه نمی خوام نتیجه گیری کنم.

....

ولی هنوز  گاهی از ته ته ته دلم آرزو می کنم که یک سری افراد خاص رد پایی از خودشون در اینترنت می گذاشتن تا فقط می فهمیدم که حالشون خوبه ، به اندازه ی کافی شادی در زندگیشون دارن ، به اندازه ی کافی لذت می برن ، و خلاصه فضولی دلسوزانه ام  تامین می شد.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:34 توسط سونا |